تبليغاتX
کلبه

کلبه

قصه ی آدم

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.


خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.


دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.


خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.


نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.


آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.


آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.


بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/24ساعت 21:50  توسط هاني  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ....


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه يادم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم ...
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 12:35  توسط هاني  | 

عشق يعني اين!!!

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ!!!!

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 17:1  توسط هاني  | 

ماه و گنجشك

ماه سكوت كرد…گنجشك نگاهش كرد،گنجشك خواست،ماه رد كرد…ماه نترسيد كه بي عاشق شود……ماه سكوت را پيش گرفت و گنجشك خواهش را…گنجشك پر زد،دل ماه لرزيد،آهي كشيد…گنجشك به اميد سخن بعد از آه ،راه را برگرداند،خنديد،باز ناز كشيد،باز هم خواست،ولي……سكوت…ماه مي دانست كه آهش دنياييست براي دل عاشق ،كه چه بي صبرانه انعكاس لحن نگاه خود را مي طلبد…انتظار،، اما باز هم شاهد سكوت ماه بود…آخر پر كشيد…دورتر و دورتر شد،ماه مي دانست كه بر ميگردد…اما…دل شكسته ي گنجشك عاشق ديگر رمق شكستن نداشت و ماه…ماه خواست فرياد كند…كرد…بلندتر…اما…كاش همان اول مي ترسيد كه بي عاشق شود
...
ماهzeynab

+ نوشته شده در  87/12/20ساعت 7:55  توسط هاني  | 

باران

نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم
بوی لطیف نم باران
شمعهایم می سوزند
و من همچنان در جدال با افکارم
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما
بگذار خود داروگر درد خود باشیم
مرهم زخم
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم
گشاینده همه گره های بسته
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند
بگذار با باران یکی شویم امشب
با َعشق

+ نوشته شده در  87/12/20ساعت 7:48  توسط هاني  | 

تو رفتی...

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 7:18  توسط هاني  | 

love

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن

+ نوشته شده در  87/12/03ساعت 22:55  توسط هاني  | 

زندگي

love

....اما فقط يك چيز لازم است تا همه زندگي معنايي فراتر به خود بگيرد و آن هم عشق است و عشق نيز بوده،هست و خواهد ماند.زيرا عشق يعني خود خود خود خدا،آن موقع است كه زندگي سخت جاي خودش را به ايمان،شادي،لبخند،اميد و دوستي مي دهد و آن زمان است كه نقطه هاي نور در زمينه اي از تاريكي و سختي مي درخشد و معني پيدا كرده و همه جا را تصرف مي كنند و پيامي از عشق مي دهند و مي گويند زندگي زيباست.

 

 

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت 16:18  توسط هاني  | 

مگذار

مگذار در لحظاتی از زندگی به خاطر کوچک ترین چیزها که بزرگ می نمایند

 

در چشمانت اشک بنشیند

 

اشک برای غم های بزرگ و شادی های بزرگ است.

 

پس مگذار که بر زمین فروچکد

 

مگذار که پژمرده ات کند

 

زیرا که در درخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی

 

زیرا تو آن گلی نیستی که در گلخانه ناتمامی نحیف و زرد می شود

 

بلکه تو آن پرنده هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است

 

پرواز کنی ...

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 9:46  توسط هاني  | 

حس می کنم

حس می کنم

 

که دانه ای در زمین زمستانی ام ،

 

و می دانم که بهار خواهد آمد

 

و جوانه های من خواهد شکفت ،

 

و زندگی کوچکی که در من خفته است

 

آن زمان که فرا خوانده شود

 

بر سطح زمین جاری خواهد شد .

 

سکوت دردناک است

 

ولی در سکوت ، بسیاری چیزها شکل می گیرند .

 

ما باید منتظر باشیم

 

و تماشا کنیم …

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 9:44  توسط هاني  |